ارسال مطلب ویرایش پروفایل پنل کاربری صندوق پیام ارسال پیام پیام های ارسال شده تالار گفتمان خروج

این روزا اگه به یکی بگی که تلفنی عاشق یه دختر شدی بهت میخندن ولی نمی دونن که تلفن یکی از راههاییه که به شناخت منجر میشه و بعضی وقتا عاشق همون به اصطلاح دوست دختر میشی و شب و روز به فکرش هستی و احساس عجیبی بهت دست میده ولی عقل مردم تو چشمشونه و میگن تلفنیه...

لطفا تا آخر بخونین ضرر  نمیکنین

میخوام موضوعی رو براتون بگم که شاید تو زندگی همه تون پیش اومده باشه ولی یا خودتون بیخیال شدین یا هم اینکه به خاطر موقعیتی که داشتین بیخیال شدین منظورم از موقعیت اینه که یا وضع مالی تون خوب نبوده یا طرفه مقابلتون مال یه جای دور بوده که وقتی به سختی هاش فکر کردین خود به خود منصرف شدین و با خودتون گفتین که من می تونم همین جا ازدواج کنم و خوشبخت بشم کی میره این همه راهو یا هم فکر کردین که طرف مقابلتونو نمیشناسین شاید آدم هوس بازی باشه و صدتا دوست داشته باشه و جلوی تو داره فیلم بازی میکنه و یا هم فکرای زیادی که شما رو از رفتن به سراغ کسی که تلفنی باهاش آشنا شدی نگه میداره و نمیزاره که دلتو بزنی به دریا ولی وقتی که باهاش حرف میزنی می بینی که واقعا دوستش داری و طرف مقابل هم همین علاقه رو به تو داره و اینو تو حرفاش میتونی حس کنی و از اینکه نمیتونی برای همیشه برای خودت داشته باشیش واقعا ناراحت میشی و شاید هم افسردگی بکیری که انشاالله این مریضی نصیب هیچ کس نشه .

خب حالا میخوام در مورد پسری حرف بزنم که همین مساله براش پیش اومد این عین واقعیته بدون رویا یا خیال من یه دوست داشتم که عین پسرای دیگه اهل خوش گذرونی بود میدونید که چی میگم این دوستم اسمش علیرضاست ، علیرضا یه بچه ای بود که بعضی موقعها از قرص های روانگردان استفاده میکرد یه بچه خوش قیافه سفید و هیکلی تیپش هم خوب بود کلا دوست داشتنی بود در ضمن دیپلمه بود و دانشگاه هم قبول نشده بود و اهل کار و این حرفا هم نبود بیشتر وقتشو با دوست دختراش میگشت و وقتی با این دختر بود بهش می گفت که من هیچ کسو بغیر از تو دوست ندارم و برعکس... یه روز که با هم تو پارک بودیم گفت من امروز با یکی از دوست دخترام بحثم شده و دیگه با هیچ دختری نمیخوام رابطه داشته باشم گفتم چرا؟ گفت به خاطر اینکه بهم خیانت کرد من هم گفتم خب تو هم به همه دوستات خیانت میکنی از این حرفم ناراحت شد گفت من پسرم و می تونم بی خیال شم و دور هیچ دختری نرم ولی اون دختره و اگه بخواد بیخیال شه پسرا نمیزارن و اذیتش میکنن البته دروغ هم نمی گفت بعد من بهش گفتم خودمون دوست داریم با همه دخترا رابطه داشته باشیم بعد میخوایم یه دختری گیرمون بیاد که آفتاب مهتاب ندیده باشه من واقعیت رو میگفتم ولی اون خوشش نمی یومد به خاطر همین بی خیال شدم بعد روی یه نیمکت نشسته بودیم که علیرضا با گوشیش همین جوری شماره ای رو گرفت گفت میخوام مزاحم شم این کار هر روزش بود که مزاحم مردم شه و مردم رو سرکار بزاره از قضا این شماره یه دختر بود که وقتی گرفت علی حرف زد ولی اون دختر اصلا هیچی نگفت و قطع کرد این کار باعث شد علی دوباره شمارشو بگیره ولی به همین ترتیب اون دختر حرف نمی زد ما از این جا فهمیدیم دختره چون اگه پسر بود حرف میزد اینم یه راهه جذاب شدن واسه دخترا، چون حرف نمی زد علی عقده ای شده بود و می گفت من باید با این دختر دوست بشم اون روز حرف نزد همین جوری ادادمه داشت تا تقریبا دو هفته دکتر انوشه راست میگفت که خودتون رو جلوی اصرار قرار ندین چون آخر قبول می کنی بعد از دو هفته گفته بود که چرا ولم نمی کنی چرا دست از سرم برنمی داری؟ چی میخوای از جونم علی هم گفته بود که من دوست دارم با دختری مثل تو آشنا بشم دختر هم گفته بود من نمیخوام برو گم شو از این حرفا اکثر دخترا هم همین جوری حرف می زنند ولی علی که ول کن نبود و همین جوری مزاحمش میشد تا این که یه روز اومد پیشم و گفت مژده بده که باهاش دوست شدم من باورم نمی شد دختری با اون اخلاق دوست شده باشه پیاماشو که دیدم باورم شد بهش گفتم حالا کجاییه؟ گفت تبریزی گفتم ای خاک بر سرت که شانس هم نداری آخه ما بندرعباسی بودیم گفتم بعد از دو هفته جون کندن حالا باید بی خیال شی اون گفت چرا بی خیال همین جوری باهاش حرف می زنم و سرکارش میزارم که میام تبریز می گیرمت منم گفتم ای خاک بر سرت دیوونت بکنند که اینفدر احمقی اینو که گفتم نزدیک بود دعوامون بشه چون اصلا طاقت این حرفا رو نداشت و کسی جرات نداره اینجوری باهاش حرف بزنه ولی ما چون از بچگی با هم بزرگ شده بودیم چیزی بهم نمی گفت بخاطر همین من زیاد سر به سرش میزاشتم گفتم چرا میخوای با احساساتش بازی کنی گفت بخاطر اینکه اینفد منو عذاب داد تا حرف زد منم چیزی نگفتم دیگه تا چند ماه همین جوری حرف میزدند جوری شده بود که هزینه کارت شارژای علی سربه فلک کشید تا اینکه علی آقای ما به دختره وابسته شده بود و نمی تونست بیخیال بشه جوری به دختره وابسته شده بود که قید دخترای دیگه رو زده بود با وجود این که دختره پیشش نبود و راحت می تونست با دخترا رابطه داشته باشه ولی این کارو نمی کرد و با تمام دوستاش به هم زده بود من فکر میکردم دروغ میگه ولی فهمیدم نه بابا واقعا عشقش پاکه یه روز واقعا اشکش دراومده بود گفتم چرا داری گریه می کنی؟ گفت به خاطر اینکه بابای دوستش دست رو دوستش بلند کرده من خندم گرفت یکی زدم پس گردنش گفتم به تو چه حتما یه کاری کرده که باباش اونو زده ، علی گفت درست حرف بزن اون میخواد زنم بشه گفتم این غلطا به تو نیومده گفت به خدا می خوام بگیرمش منم گفتم آخه بدبخت تو چی داری که میخوای زن بگیری اونم یه دختری که مال تبریزه علی گفت اونم سطح زندگیشون مثل خودمه پولدار نیستند ولی دستشون به دهنشون میرسه من گفتم بابا تو اونو نمی شناسی خانواده شو نمی دونی چه جوری هستند بعدشم از کجا معلوم پدرمادر تو و اون راضی بشن علی گفت پدر مادر من راضی میشن از طرف اونم قراره حلش کنه گفتم تو اصلا اونو ندیدی گفت اینترنتی عکسشو برام فرستاده دختر قشنگیه گفتم چه جوری شد که اینقد خرابش شدی گفت از خودش گفت که چه جوری زندگی میکنه و با سختی شهریه ی دانشگاهشو جور میکنه و چقدر تنهاست بخاطر همین شبا که با هم حرف می زنیم و با هم درد دل میکنیم هر دومون اشکمون درمیاد و خیلی از شبا با هم گریه میکنیم بخاطر همین میخوام پیشم باشه که دیگه نه باباش  و نه هیچ کس دیگه اذیتش کنه و تو آسایش باشه و بهش محبت کنم من گفتم یه جوری حرف میزنی که انگار میلیونری آخه بدبخت تو که نه سرکاری نه مدرک درست و حسابی داری پول شارژتم از بابات میگیری چه جوری بهش آسایش و آرامش می دی علی گفت همه چیز که به پول نیست پیشم باشه انقد بهش محبت میکنم که تمام درداشو فراموش کنه گفتم برو که میترسم منو هم عاشق کنی ولی خیلی دلم به حالش سوخت بهم میگفت که خیلی دوستش دارم منم که دیدم واقعا دوستش داره دیگه سربه سرش نزاشتم یکسال هین جوری گذشت تا اینکه یک روز علی گفت بامادر دختره و با پدرش حرف زده اینجا بود که فهمیدم علی واقعا جدی گرفته یه روز علی خیلی عصبی بود که اومد پیشم گفتم چی شده ؟ گفت یه پسری زنگ زده و بهش گفته که من دختره رو دوست دارم و پاتو از زندگی ما بکش بیرون علی هم گفته بود که اگه میخوای از روی کره زمین پاکت کنم دوباره بگو واقعا راست میگفت چون تو دعوا چند نفر رو فراری میداد و بعدش از دختره پرسیده بود که این پسری که بهش زنگ زده کی بوده دختره هم گفته بود که این پسری که بهش زنگ زده خاطرخاهشه ولی اون دوستش نداره اینجا بود که تخم شک تو وجود علی کاشته شد و میگفت نکنه با این پسره رابطه داشته باشه و هزار تا فکرای خراب دیگه که به سراغ هر پسری امکان داره بیاد یه توصیه به دخترا هیچ وقت کاری نکنید که معشوقتون بهتون شک کنه چون با تمام اینکه دوستتون داره بیخیالتون میشه من گفتم نترس برو برای یه بار هم که شده ببینش و بشناسش یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه اسب میخوای بخری یالشو ببین زن میخوای بگیری مادرشو بعد از تقریبا یکسال و نیم پدر و مادر علی راضی شدن که برن و با خانواده دختره آشنا بشن اینجا بود که علی با خانوادش رفتند و کارو یکسره کردند بعد از چند بار دیدوبازدید قرار خواستگاری گذاشتند البته خیلی از دردسرای خودشو داشت اینجا بود که علی و مینا خانوم تونستند با هم برند زیر یک سقف و الان باهم ازدواج کردند و زندگیشون هم خوبه تبریز زندگی میکنند و علی هم همون جا تو یه شرکت مشغول به کاره بعضی وقتا میان بندرعباس ماهم یه سری بهشون میزنیم اسم مینا رو نمی گفتم تا پسرا از فضولی دق کنند حالا نتیجه می گیریم که تلفن هم میتونه یکی از راههایی باشه که به ازدواج ختم میشه ولی دلیل هم نمیشه که فکر کنی همه رابطه های تلفنی به ازدواج ختم میشن.

چند تا سوال :

1 – آیا رابطه های اینترنتی و تلفنی که به ازدواج ختم میشن چنددرصدشون موفق آمیز هستند؟

2 – آیا تو دوستان وآشناهای شما کسی رو میشناسید که این جوری ازدواج کرده باشه؟ اگه خواستید شما به شماره ی تماس من که تو وبلاگ هست تماس بگیرید یا در قسمت نظرات نظر خودتون رو بنویسید.

3- به نظر شما چه ازدواجی موفقیت آمیزه؟ شما موفقیت رو تو چی می بینید؟         


    نویسنده امیر حسین                                                            روزی روزگاری در دنیای مجازی یا(اینترنت) خودمون در یک روز بارانی یک اتفاق افتاد که این اتفاق زیاد در روز میوفتد ولی هر کدومشون با هرکسی فرق میکنن . شاید در نظرتون بگیر مثلا چه کاریه و چه اتفاقی افتاده است ....و شایدم بیشترتون که این داستان را میخوانید بدونید چیه...  درسته {چت} یکی از ارتباط هایی در اینترنت هست که دختر و جنس مخالفش را بهم میرسانن و باهم آشنا میشوند ....  روزی روزگاری در یک چت روم بزرگ که مدیرش امیرحسین بود با یک دختر آشنا شد که اسمش بود فاطمه و ناظر اون چت روم بود 

امیرحسین متولد1377بود و دخترک1376

***

من اهل گرگانم و فاطمه هم اهل شیراز یکی از شهراش که نمیگم

شروع داستان...

روز اول که بهش  پیشنهاد دوستی دادم فکر نمیکردم قبول کنه آخه خیلی معتقد بود به دین و زیاد با پسرا گرم نمیگرفت

رفتم توی خصوصیش و بهش گفتم سلام ! اونم جوابمو داد و همین جور داشتم سن وسالو و اهل کجایی هو ازین حرفا رو میپرسیدم.

بعدش باهش گرم گرفتمو ولی پیشنهاد دوستی رو ندادم تا یک روز گذشت بعدش بهش گفتم که من به تو علاقه دارم وبا تو احساس خوبی میکنم.دخترک اول مکسی کردو یکم طول کشید تا جواب بده بدش گفت همچنین بهش گفتم افتخار دوستی با میدی و شمارمو قبول میکنی؟
اول فکر نمیکردم که شمارشو بده ...ولی داد شماره رو 

شروع داستان از سخن گویی راوی !!

آن ها باهم 1 ماه خوش بودن و هر روز امیر با اس فاطمه بیدار میشد امیرحسین از یک خانواده نسبتاپولدار بودن و دخترک یا همون فاطمه از خانواده متوسط بودند.اونقدر اس هاشون زیاد بود که روزی میشد امیرحسین روزانه 5تومن شارز میخرید و با فاطمه اس بازی میکردن و وقتی به فاطمه زنگ میزد بالای 10دقیقه باهش حرف میزد...

 همین جوری که میفهمید دختر از پسربزرگ تر بود ولی از همون اول گفتن مهم عشقی هست که در قلبمون حکم فرماست و هر دوشون گفتن درست هست باید با هم و عقایدی و شرایطی که هر دومون داریم بیشتر باهشون آشنا بشیم ویک ماه بودن هردوشون باهم احساس خوشبخی و آرامش گرفتن هر دوشون با کنار هم بودن گرما میگرفتن. و هر دوشون به ازدواج فک می کردن ولی هر دوشون یک کابوس توی دلشون بود که اتفاقی بیوفتد و اون ها رو از هم جدا کنه وا  سیاهی بر دلشون حکم فرما کنه ولی وقتی که دختر ازین فکرا میکرد پسر بهش می گفت که دیه ازین فکرا نکن ولی وقتی که پسر به فکرش میرسید که وقتی از هم جدشیم چی میشه دختر به اوگفت: امیر و در جوابش گفت::: بیا هو دیه ازین فکرا نکنیم و فقط خوشبختی رو باهم ببینیم و امیر حسین هم به فاطمه قول داد که فقط به روزایی که باهم خوشبخت میشن فکر کنن و این روزا ادامه داشت تا یک روزی که خبری بدی به گوش پسر داشت میرسید میدونم نمیتونید فکرشو بکنید ولی فاطمه داشت از امیرحسین جدا میشد.و یک روز قبلش هی فاطمه به امیر می گفت که امیر اگه ی روزی من نتونم بهت اس بدمو از هم جدا بشیم چیکا میکنی بعدش امیر گفت منظورت چیه فاطمه ازین حرفا در جواب فاطمه گفت:امیر دارم گریه میکنم گفت چرا فاطمه از من چیز بدی شنیدی که نارحتت کرده ولی فاطمه گفت ن امیر ن ولی شاید برام ی اتفاقی بیوفته بعد امیربه او گفت اگه ازم جدا شی میرم خدکشی میکنمو و دیه دوست ندارم تو این دنیا بمونم و فاطمه به او گفت که تو هیچ وقت این کار رو نباید بخاطر من بکنی چون من لیاقتتو ندارم لیاقت تو بیشتر از منه و گفت امیر منو فراموش کن همین گفت دیه نمیتونم اس بدم دیه اس نده گفتم اخه چرا ...چرا فاطمه نباید بهت اس بدم گفت داداشم فهمیده تا این اس رو بهم داد بغض و گلوله های اشک در چشای امیرحسین سرازیر شد و به آسمون نیگاه کر و گفت ای خدا چرا من چرا من که اینقدر دوسش داشتم چرا من باید همیشه کابوس ببینم. و بعد از اون اس دیگه فاطمه اس نداد و گوشیشو خاموش کرد. و امیر انقدر از دوستای فاطمه پرسید که فهمید ک  فهمید فاطمه داره میره خونه ی خالش و فرداش میخواد بره خونه خواهرش چون داداشش دیه بدش میومد گفت دیه تا اخر تابستون نیا خونه و اما فقط داداشش می دونست و هیچ کدوم از اعضای خانوادش نمیدونستند .... 

 اون شب برای امیرحسین بد ترین روز عمرش در دلش شخناخته شد او در وجودش یک نیرو مادر زادی ای داره که میتونه بعضی اوقات اینده رو ببینه امیر حسین که بعد این خبر نارحت شد ولی تو ی رویاش دید که بازم بهش میرسه بعدش او به جنگل رفت وهمین طور که فاطمه خونه دختر خالش بود و جواب اس های امیرحسین رو نمیداد کم کم امیر ناامید شد از آینده ای که توی رویاش دیده بود که دوباره به فاطمه میرسه ولی او صبر و تحملشو کم کم داشت از دست میداد و ناامید میشد از دنیا ..... و امیر رفت که خودکشی کنه همون جور که به فاطمه گفته بود به فاطمه اس داد ولی فک کرد الکی میگفته و باور نکرد تا زنگ زد امیر که آخرای جونش بود با فاطمه حرف میزد فاطمه میگفت چرا امیر چرا این کارو کردی امیر با صدایی که فک میکردی از اخر یک غار میاد میگفت که من بهت گفتم تنهام نزار ولی فاطمه میگفت که اخه منو فراموش کن من لیاقت تورو ندارم میگفت

ادامه داستان برایتون میزارم لطفا لایک کنید و نظرتونو بدید تا داستان بعدی رو براتون بزارم


یه وقتایی… حرفِ دلت رو به هزاران نفر میتونی بگی الّا به یه نفر..
یه وقتایی… حرفِ دلت رو به هیشکی نمیتونی بگی جز به یه نفر.!
یه وقتایی… حتی حوصله ی خودتم نداری چه برسه به دیگران!
یه وقتایی… هیشکی حوصله ی خودشم نداره، چه برسه به تو!
یه وقتایی… همه ازت انتظار دارن که درکشون کنی، اما کَسی تو رو درک نمیکنه!
یه وقتایی… از همه انتظار داری که درکت کنن، اما تو کَسی رو درک نمیکنی!
یه وقتایی… یکی از تو خوشش میاد اما تو نه!
یه وقتایی… هم، تو از یکی خوشِت میاد اما اون نه!
یه وقتایی… فقط به حرفِ خودت میتونی اعتماد کنی نه دیگران!
یه وقتایی… به حرفِ همه میتونی اعتماد کنی جز حرف خودت!
و اینکه
یه وقتایی… با یه لبخند کوچیک میشه سر و تهِ یه قضیه رو هَم آورد..


همینطور که یه وقتایی با یه لبخندِ کوچیک میشه اوضاع رو خراب تر از اونی که هست کرد!
 


“پس لبخند بزن، شاید فردا روزِ بدتری باشه…”


 

رفتی؟؟  بسلامتـــــــــ ... فقط از کنار برو قاطیــ آدما نشیـــــ !!

.

.

.


به بعضیــــــــا باید گفت: عزیزم،تو رو پاهات نمی تونی وایسیـــــ.. چه برسه به حرفات!!  
.

.

.


 بـــہِ بعضیامـ ـ ـ بایـב گفتـ ـ ـ : اگـــــہِ حسـ ـ ـ میڪـنــے פֿـیلـــــــے بارتــــہِ واستـ ـ ـ” گارے ” بگیرمـ ـ ـ!
.

.

.


مـــــــا، نســـــلے هستیم ڪـــــﮧ، بهـــــــتریـלּ פـــــــــرفهــــــاے زنـבگــــــیماלּ را نگفتیـــــم… تایــــــپ ڪرבیـــــــــم
.

.

.


خنده هـآیـזּ را جدﮮ نگیریـد.....
شب هـــــا،
بیشتــر از تماזּ مرﬤم ایــטּ شــﮩــر
هــזּ آغـوشــﮯ گریــﮧ را میکنــזּ......
.

.

.


لــــــــحظــﮧ هاﮮ ســــکوتــזּ؛
پـــــر هیاهــــــــــو تریــטּ دقــــایق زندگیـזּ هستنـــد
مــــــملو از آنــــــچـــﮧ
مــــﮯ خواهــזּ بــــــــگویـזּ
و
نـــمــﮯ گـــــویـזּ...
.

.

.

ﺯﯾــﺎﺩﯼ ﺻــﺎﻓـــــ ﺑــﻮﺩﻧــﻢ ﺧــﻮﺑــــ ﻧـــﯿــﺲ  !

ﺁﺩﻣــﺎ ﺟــﺎﻫــﺎﯼ ﺻــﺎﻓـــــ ﺑــﯿــﺸــﺘــﺮﻟــﺎﯾـــ ﯽ ﻣــﯿــﮑــﺸــﻦ ...

.

.

.

یهــ زمان هایــﮯ میرســﮧ کــﮧ واحــد سنجش دلتنگــﮯ ،
 “نگاه بــﮧ موبایــل بر ثانیــﮧ” میشــﮧ …
 


به گزارش باشگاه خبرنگاران؛ سرهنگ "سیدموسی حسینی" در تشريح اين خبر گفت: در این پرونده که شخصی از طریق اینترنت و نرم افزار کاربردی گوشی تلفن همراه، عکس های دختري نوجوان (17 ساله) را سرقت كرده و از این طریق با ایجاد ترس، تهدید و اذیت و آزار سعي مي‌كند از او سو‌استفاده جنسي كند.

وي با بيان اينكه تهديدها و آزارهاي متهم موجب بروز مشكلات عصبي براي دختر نوجوان مي‌شود، تاكيد كرد: این ارتباط در نهایت دختر نوجوان را به سمتی سوق می دهد که تصمیم به خودکشی می گیرد كه خوشبختانه با درايت خانواده، از مرگ نجات پيدا مي‌كند.

سرهنگ "حسيني" گفت: پس از ارجاع اين پرونده به پليس "فتا"، کارشناسان متهم را شناسايي كرده و با استفاده از ترفند های مهندسی پروفایل وی را هک و اطلاعات اولیه ای از او را استخراج كردند.

وي افزود: در ادامه شواهدی از ارتباط متهم با اشخاص دیگری نیز در فضای مجازی شناسایی و با بدست آمدن ادله کافی از "نوید" که متهم این پرونده است کارآگاهان پلیس "فتا" استان فارس وی را دستگیر و تجهیزات دیجیتالی او را به منظور استخراج ادله دیگر در اثبات جرم به پلیس "فتا" منتقل كردند.

رئيس پليس "فتا" استان فارس گفت: در تحقيقات انجام شده از متهم مشخص شد وی از طریق مهندسی اجتماعی، اعتماد کاربران و همچنین شاکی را جلب و با ارسال تصاویر جعلی از خودش آنها را جهت ارسال عکس ها و اطلاعات شخصیشان ترغیب می كرده است.

سرهنگ "حسيني" ادامه داد: با مطرح شدن تقاضای ارسال تصاویر شخصی، شاکی که سن و سال کمی دارد و فریب خورده، تصاویر خود را برای وی ارسال و متهم بعد از دریافت این تصاویر سعی می کند از طریق ایجاد ترس از ارسال تصاویرش در فضای مجازی به نیت شوم خود دست يابد.

رئيس پليس "فتا" استان فارس اظهار كرد: این پرونده که هم اکنون توسط کارشناسان این پلیس به نتیجه رسیده، جهت طی مراحل قضایی به دادسرا ارسال شده است.

سرهنگ "حسيني" هشدار داد: خانواده هایی که با فرزندانشان برخورد مناسبی ندارند باعث می شوند فرزندان از بیان مشکلات شخصی شان خودداری كرده و دچار مشکلات عصبی و در نهایت مشكلاتي ناخواسته شوند.


به خداوندی خدا دوستت دارم

ای تو زيباترين زيبايی ، ای رويای بيداری

به خداوندی خدا دوستت دارم

ای بيقرار دلم ، ای تك درخت دشت سرخ قلبم ،

به همين لحظه های مقدس عشق قسم دوستت دارم

ای آنكه چشمت بارانی است ، ای تو كه روحت شادابی است ، و
رگهايت از خون محبت جاری است

به آن كعبه مقدس عشق قسم دوستت دارم

زندگی من ، ای آغاز من ، ای سرآغاز من ، ای فردای من

به همان لحظه ديدارمان قسم دوستت دارم

نمی دانم كلمه مقدس دوست داشتن را چگونه بيان كنم تا تو باور كنی كه
دوستت دارم

 


توراحس میکنم هردم...


که با چشمان زیبایت مرا دیوانه کردی...


من از شوق تماشایت...


نگاه از تو نمیگیرم....


تو زیباتر نگاهم میکنی اینبار....


ولی...افسوس...این رویاست....


تمام آنچه حس کردم،تمام آنچه میدیدم....


تو با من مهربان بودی...


واین رویا چه زیبا بود....


ولی.... افسوس.... که رویا بود....


اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم

وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟

پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم

سعی می کردی من خیس نشوم

و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

و سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری

چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی

و شانه راست من کاملا خیس شد.

وچند روز پیش را چطور؟

به خاطر داری؟

که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم

برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود

دو قدم از هم دورتر راه برویم…

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو...

" دکترعلی شریعتی"

 

 


عاشق دلی باش...
كه...اگه زندونی شد... وقتی در قفس رو باز كردی...پرواز نكنه....!!!
امروز باورم شد
که تو خسته تر از آن بودی
که بفهمی
دوست داشتنم را!
از من که گذشت…
اما…
هرجا که هستی
“خسته نباشی”!


سلااااااااام عزیزان امیدوارم ک حالتون خوب باشه این متن یکی از متن های مهستی ی امیدوارم ک خوشتون بیاد.

 

 

ببین قلبم شکست اما نترسید 

 

پرنده بازی ترسیدن نداره

یکی خواستش دلو چیزی نگفتم

دل خالی ک دزدیدن نداره

تو این دیوونه رو باز امتحان کن

  • ولی عاشق ک سنجیدن نداره

میگی شاید خوابم رو ببینی

چشای خیس ک خوابیدن نداره

میگم چشم تو باشه قبله ی من

میگی چشم ک پرستیدن نداره

هوای چشمم امشب ابره ابره

ولیکن نای باریدن نداره

ازت خواستم بپرسم اما دیدم

جواب ن ک پرسیدن نداره

چ لبخندی زدی ب گریه ی من

عزیییییزم گریه خندیدن نداره...


تعداد صفحات : 5

[Blog_Page]

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران